هرکه را در خاک غربت پای در گِل ماند، ماند
من که میدانم نمیمانم، دل ایران ماند و ماند...
لاشهای خالی ز خویشم
مات و مبهوت از هوای ابری این بوم،
شرمسارِ عمر خویشم...
مانده با خود گُنگ در پاسخ به جاری پرسشی کُنه
ضمیری خسته و ناژُند:
اینجا من چه میخواهم؟
مَر چه کار است این جماعت را؟
من میانِ این قبای تا ابد ننگینِ ناهمگون،
وصلهای ناجور و اسلوبی غریبم؛
آهنگ صدایم گُم
در این بلوای پوچ کژ نهاد است،
مَر چکار است این جماعت را...
مرا پیوستگی با لحن آن زیبا صفیرِ عرش
با صوتِ "و بَشِّر" مؤمنان
"فضلاً کبیرا"
با "إلیک ارغَب" و با خوف و رجاهاش
است؛
مرا فکر قدم بر خاک ورجاوند ایران زنده میدارد
نمیدانم از اینجا من چه میخواهم
ولی میآید آن روزی که برگردم.
تورنتو - مهر 1402 / اکتبر 2023
No comments:
Post a Comment